تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


سیب زعفرون  

شبا هست که آمپول‌میززنم خوابم نمیبره ها!
امشب مکه امپول زدم این مادر محترمه هی منو صدا میزنه‌با صدای بلند میگه خوابی؟
واااای ...ساعت ۴ و نیم منو از خواب ییدار کرده بهم‌سیب و زعفرون میده:-/
الان یک‌ساعته خوابم نمیگیره
اخه چرا اینجوری میکنی تروخدا مامان:-((((((((((
 

ادامه مطلب  

سیب زعفرون  

شبا هست که آمپول‌میززنم خوابم نمیبره ها!
امشب مکه امپول زدم این مادر محترمه هی منو صدا میزنه‌با صدای بلند میگه خوابی؟
واااای ...ساعت ۴ و نیم منو از خواب ییدار کرده بهم‌سیب و زعفرون میده:-/
الان یک‌ساعته خوابم نمیگیره
اخه چرا اینجوری میکنی تروخدا مامان:-((((((((((
 

ادامه مطلب  

بابا لنگ دراز  

امروز به محض ورودم تو کتابخونه به بابالنگ دراز گفتم سمت میز من نیا
و مثل یه دختر خانوم کامل درسمو خوندم
:-)
نمیدونین روزایی که میتونم درس بخونم چقدر لذت میبرم
بخدا امشب که تونستم درس بخونم حس میکنم خوشبخت ترین دختر دنیام؛-)
چون حس میکنم مفید بودم
_________
تو کتابخونه یه دختری بود دانشجو پزشکی بود
یعنی بچه ها رسما دهنشو سرویس کردنا
:-/ بدبختو
______
امشب امپولمو رفتم کلینیک زدم
خوووب بود:-)چون درد نداره...خیلی هم خوبه که خودم به خودم امپول نمیزنم:-(
دادا

ادامه مطلب  

بابا لنگ دراز  

امروز به محض ورودم تو کتابخونه به بابالنگ دراز گفتم سمت میز من نیا
و مثل یه دختر خانوم کامل درسمو خوندم
:-)
نمیدونین روزایی که میتونم درس بخونم چقدر لذت میبرم
بخدا امشب که تونستم درس بخونم حس میکنم خوشبخت ترین دختر دنیام؛-)
چون حس میکنم مفید بودم
_________
تو کتابخونه یه دختری بود دانشجو پزشکی بود
یعنی بچه ها رسما دهنشو سرویس کردنا
:-/ بدبختو
______
امشب امپولمو رفتم کلینیک زدم
خوووب بود:-)چون درد نداره...خیلی هم خوبه که خودم به خودم امپول نمیزنم:-(
دادا

ادامه مطلب  

خاطره شیرین خانم  

سلام میخوام برای اولین بار یکی از تلخترین خاطراتم که مربوط به داداشم شایان هست تعریف کنم این خاطره برمیگرده به عید پارسال شایان 15 سالشه به جز شایان یه برادر و خواهر بزرگتر دارم خواهرم  27 سالشه که  ازدواج کرده و دیگه پیش ما زندگی نمیکنه  بردارم شهاب 32سالشه  پارسال در حالی که فقط هفت روز مونده بود تا عید یه اتفاق بد کل عید منو خانواده ام خراب شد حدود یکماهی  بود که شایان زیاد سرحال نبود کم اشتها شده بود اصلا غذا نمیخورد خیلی هم میخوابید یعنی ظ

ادامه مطلب  

خاطره شیرین خانم  

سلام میخوام برای اولین بار یکی از تلخترین خاطراتم که مربوط به داداشم شایان هست تعریف کنم این خاطره برمیگرده به عید پارسال شایان 15 سالشه به جز شایان یه برادر و خواهر بزرگتر دارم خواهرم  27 سالشه که  ازدواج کرده و دیگه پیش ما زندگی نمیکنه  بردارم شهاب 32سالشه  پارسال در حالی که فقط هفت روز مونده بود تا عید یه اتفاق بد کل عید منو خانواده ام خراب شد حدود یکماهی  بود که شایان زیاد سرحال نبود کم اشتها شده بود اصلا غذا نمیخورد خیلی هم میخوابید یعنی ظ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1