تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


حال خراب دیشبم  

بدترین شب زندگیم دیشب بود...:(
به حد مرگ رسیده بودم.بیشتر از20بار از خواب پاشدمو بالا اوردم تا ساعت5صبح که بالا
اوردم ديدم باباومامانم دارن بلند بلند میگن فاطمه فاطمه بابام خودشو زودتر رسوند و گفت
فاطمه بابا چطوری؟!وقتی ديد حالمو گفت امپول دارم بیارم بزنی منم شروع کردم گریه کردن 
که نه امپول نمیزنم رفت یه قرص برام اورد و خوردم بعدم کمک کردن که بیام پایئن و کنار 
خودشون بخابم...درد من اینا نیس،درد من چیز دیگس...:(

ادامه مطلب  

نترس  

کاری میکنم بیمارام نسبت ب پزشک ديدشون عوض بشه 
کاری میکنم بچه ها عاشق امپول بشن 
دیگه نترسن
هیچ کدوم از بیمارام نترسن از امپول از سرم از هزینه های هنگفت 
تو خودت منو فرض کن  وقتی دارم ریه و مبحث رنتیک و میخونم
درس نیست.عشق ِ. دلیل زندگیه 
هدفی که براش ساخته شدمه 
داشتم مینوشتم چیزیو. ی لحظه ب فرم دستم و خودکاری که میرقصید روی کاغذم نگاه کردم فک کردم و تصور کردم اونی ک مینویسم درس نیست. داروِ، و اون کاغذ دفترچه بیمه اس 
حالا من بوی خوب کودکیتو

ادامه مطلب  

 

استاد گفته روز چهارشنبه باید امپول زدن و رگ گرفتن رو یاد بگیرین.گفت رو دست خانوما امتحان نمیکنیم چون رگشون باریکه و ممکنه چون دفعه اولتون هس به هم اسیب بزنین
گفت رو دست پسرای کلاس امتحان میکنین
حتی نمیتوتم فکرشو کنم که دست اقایxرو بگیرم و رگش پیدا کنم و امپول بزنم بهش.خیلی سخته خب:(
ترم قبل یه درس دیگه داشتیم من چون خیلی بد رگ هستم استاد منو مثال زد و منو اورد جلو همه پسر دخترا استینم زد بالا و ازم رگ گرفت.خیلی ب. بود.جلو همه خجالت کشیدم
اخه یه ب

ادامه مطلب  

خاطره یه خواننده خاموش  

خیلی اتفاقی با اینجا اشنا شدم ۲۲ سالمه و مشغول تحصیل طب (دانشجوی سال۳)توی شهر غریب هستم ،واقعا هم برام تعجب اوره بعضی خاطره ها (۷ تا امپول یجا ) ،حالا اصلا با راست و دروغش کار ندارم . تو خونوادمم با اینکه همه تحصیلات عالی دارن من تنها کسی هستم که پزشکی میخونم ،نه داییم پزشکه نه عمو م .... .من کم خونی و کمبود ویتامین دارم .خیلی ضعیف و طفلکیم کلا ، ۵ روز فرجه امتحان فیزیوپاتولوژی کورس گوارش بود برگشتم تهران به خونوادم یه سر بزنم چشمتون روز بد نبینه ا

ادامه مطلب  

پرسش شما: آیا دعاهای ما اجابت می شود؟ پس چرا ما نتیجه اش را نمیبینیم؟  

پرسش شما: آیا دعاهای ما اجابت می شود؟ پس چرا ما نتیجه اش را نمیبینیم؟✅پاسخ ساده:بسم الله الرحمن الرحیمسلام علیکمدر رابطه با دعا چند جمله ای عرض میکنم. اگر شخص دعا کننده بر اثر گناهان حجاب نداشته باشد.دعایش مستجاب است. حجاب گناه نیز با توبه خرق می گردد.مثالی میزنم: فرض کنیم فرزندی به مادرش بد میکند و مادر از بدی این فرزند  ناراحت است.اینجا چند مساله مطرح است. ایا این مادر در بد شدن فرزند بی تقصیر است؟اگر مقصر است طبیعی است که عکس العمل این تقصی

ادامه مطلب  

تیر و مرداد95  

بعد از اینکه رفتیم سیکل میکرو رو شروع کنیم کلی دارو گرفتم که باید طی این 45 روز مصرف میکردم ال دی که وحشتناک اذیتم میکرد بعد از اون امپولهای دور بازو بود که وحشتناک بود هر روز صبح باید میزدم بعضی وقتها بد میزدم کبود میشد درد میگرفت چند تا رو درمانگاه زدم چند تا رم همکارم ولی بقیه رو خودم زدم خیلی بد بود.28دوتا بازو کلا سیاه شده بود. تیر بود که دوباره واسه سونو رفتم و اینبار امپولهای دور ناف شروع شد که دوز داشت و روش زدنش هم بهم یاد دادن تا بزنم.دی

ادامه مطلب  

اردیبهشت95-نیمه دوم  

خلاصه بعد چند روز نوبت زنان گرفتم و رفتم دکتر اونم آزم و ديد و گفت میخوای سیکل و شروع کنی؟منم گفتم اره باید برم رویان فقط منتظرشم.دکتر هم 4 تا پروژسترون نوشت که دو تا دوتا بزنم.غروب با شوهری رفتیم کوه واسه همین امپولها رو خونه گذاشتیم و راهی کوه شدیم هوا عالی همه چیز خوب فردا صبح هم رفتیم پلور جای همتون خالی خیلی حال داد.غروبی برگشتیم رفتم امپول و از خونه گرفتیم و زدم وای بعد از زدن جاش مثل سنگ شده بود و درد میکرد دومی رو فردا زدم داشتم میمردم ظ

ادامه مطلب  

سرما خوردگی خر است +ی شعر قشنگ  

سرما خوردم :|
دکتره ی بیشعورم چارتا امپول بهم داد
گفت با امپول چطوری
من بدبختم از همه جا بیخبر گفتم ی بتامتازون میده دیگه
گفتم مشکلی ندارم
کصافد دو تا پنی سیلین و دو تا بتا داده
 
بعدن نوشت:
گریه نمی‌کنم، نه این‌که سنگمگریه غرورم رو به هم می‌زنهمرد برای هضم دلتنگیاشگریه نمی‌کنه، قدم می‌زنه
یه ماجرای تلخ ناگزیرمیه کهکشونم، ولی بی‌ستارهیک قهوه که هرچی شکر بریزیبازم همون تلخی ناب رو دارهاگر یکی باشه مَنو بفهمهبراش غرورم رو به هم می‌زنمگری

ادامه مطلب  

 

میس میم مریض شده، از در خوابگاه بیرون نرفتم نمیدونم چجوری ویروس گرفتم، حالم خوب نبود باهم اتاقی رفتیم کلینیک، فشار ده و سرم و دارو، کلی اتفاق خنده دار موقع وصل کردن سرم افتاد ک الان جون تعریف کردنشو ندارم، الانم از پنج صبح بیدار شدم خوابم نمیبره و از صبح تا نه شب پیوسته کلاس دارم، ینی همون تایم استراحت بین کلاسامم ،کلاس جبرانی دارم، دقیقا همین هفته ک مریض شدم و بزور کلی دارو دوا و امپول تقویتی رو پا شدم.
خداامروز رو بدجوری بخیر کنه

ادامه مطلب  

آبان95  

بعد از منفی شدن میکرو باید سه ماه صبر میکردم تا عوارض داروها از بین بره و بدنم مقاوم تر شه.3 ابان تاریخ شروعم بود.زنگیدم رویان واسه 5ام نوبت گرفتم.هر کار کردم شوهری مرخصی نتونست بگیره و نیومد.منم تنها 5صبح راه افتادم رفتم.مسیر خوب بود و راحت رسیدم.رفتم نوبت سونو گرفتم و یه سر اتاق جنین شناسی رفتم یه سری توضیحات واسه منفی شدن عمل بگیرم گفتن باید پروندت و ببری مطب زنان.منم رفتم حق ویزیت دادم منتظر شدم تا دکتر غفاری یه نگاهی به پروندم بندازه.بعد از

ادامه مطلب  

...  

سلام 
صبح حالم خیلی بد بود مجبور شدم اژانس بگیرم برم دکتر دوتا امپول نوش جان کردم فردا هم باید دوباره برم براتزریق یه عالمه قرص وشربتم بهم داده دکتر
رفتم یه مقدار موز وپرتقال خریدم ابمیوه،شلغم و...
الانم میخوام اویشن بخورم براشبم سوپ درست میکنم شاید زودتر خوب بشم اگرچه بااین سرمای خوابگاه بعید میدونم...
برگشتنی از بیمارستان اژانسیه کلمو خورد از بس حرف زد توصیه فرمودن شلغم ومایعات زیاد بخورم انگار خودم نمیدونم!
صبح نمازخونه دعاندبه بود مجبو

ادامه مطلب  

اولین اسکن بعد از درمان  

قرار بود اسکن تزریقی از شکم لگن و توراکس را اخر اذر انجام بدهم.
اما شرایط اورژانسی پیش آمد که مجبورم کرد فردا اسکن شوم.
از بعد از ظهر خوردن روغن کرچک و امپول مگولبین شروع می شود.  
برایم انرژی مثبت بفرستید لطفاً که این مرحله را هم پشت سر بگذارم. 
سبرگشتن به کارم هم بخاطر انجام این اسکن و شرایطم باز بتعویق افتاد.

ادامه مطلب  

سرطان سینه  

رابطه مستقیم مرغ و سرطان سینه - در طی تحقیقات جديد پزشکان دریافتند بال مرغ به تنهایی تهديد کننده سلامتی نیست اما از ان جایی که امروزه به قسمت بال و گردن ان امپول استروئیدی ( محرک رشد ) تزریق می کنند خوردن ان برای سلامتی بدن مضر است . استروئید ها به منظور رشد سریع جوجه ها در گردن و بال ان ها تزریق می شود و با این شیوه زمان معمول برای رشد مرغ بسیار کاهش می یابد . گفتنی است از عوارض تزریق این هورمون می توان به اختلالات هورمونی ، کیست رحمی ، و سرطان سی

ادامه مطلب  

خاطره نیوشااا خاانووم  

سلام نیوشا هستم امیدوارم منو یادتونبیاد ولی دوباره معرفی میکنم یه داداش دارم پزش عمومیه و خودمم تجربی می خونم.پدرمم متخصص داخلیه و مامانم دندان پزشکه بریم سراغ خاطره تعطیلات نوروز بود که من و خونواده با دوستای بابام رفتیم کوه (من تو استان اذر بایجان غربی زندگی میکنم کرد هستیم تو شهر....)منم عاشق اونجام که رفتیم بالای کوه و خیلی خیلی سرد بود منمفقط کت ورزشی پوشیده بودم و فهمیدم مریض میشم بعد از اون وقتی اومدیم خونه صبحش با دوستم زهرا رفتیم با

ادامه مطلب  

خاطره لعیا خانوم  

سلام به همه دوستان گلم .من لعیام 17سالمه برای کنکور میخونم و ساعت های استراحتم به شما دوستای گلم سر میزنم .خاطرای که میخوام تعریف کنم برای 2سال پیش میباشد زمانی که بعد از 5سال امپول زدمخواهرم سرمای خورده بود و کلی هم پینیسلین زده بود اما اصلا حالش خوب نشده بود من وخواهرم خیلی بهم وابسته ایم و همیشه تو بغل هم میخوابیم چون سرمای شديدخورده بود مامانم نمیذاشت کنار هم بخوابیم که خدای نکرده منم سرمابخورم اما من گوش نکردم ورفتم پیشش خوابیدم خوابیدن

ادامه مطلب  

...  

خوابم نمیبره ،فردا قرار شد بعد کلاس بریم بهزیستی وبعد هم سینما وبعد نیز پاتوق همیشگیمان
البته باید برم بیمارستان برای تزریق اخرین امپول پنسیلین
برعکس چن روز قبل اتاق گرم شده به طوریکه خوابم نمیبره
امشب رفتم تو وب یه زوج ایرانگرد که تقریبا به همه جای ایران سفر کردن
واقعا امیدوارم اگه روزی ازدواج کردم همسرم مردی عاشق سفر وگردش باشه وگرنه روحم میمیره ،اخه من عاشق سفر وطبعیت گردی هستم تابه حال خیلی جاها رفتم ودوس دارم شهرهایی که نرفتم روبرم...

ادامه مطلب  

لازک یا لیزیک  

بعد یکی ، و تقریبا دو سال بحث امروز 
به زور مامان منو برد مطب دکتر واسه لیزر کردن
خیلی احساس بدبخت بودن کردم نمیخوام عمل کنم
ولی چون فکر میکنه به صلاحمه میگه باشه
باید بیای 
عکسا رو گرفتم همه چی اماده است 
ی قطره ریختن چشمم و چشم تار میبینه 
دکتر میگه همه چی عالیه واسه عمل
ولی من نمیفهمم چرا اخه توی این وضعیت باید  2 تومن بدم 
الکی بره همون پولو بدن خرجه کتاب و درسام کنم نمیدن که
چقد خستم انگار ی ده تن بار کشیدم مثه کامیونا 
اینقدر که بحث کردم ح

ادامه مطلب  

سلام  

سفر همدان
 
آخرای ماه رمضان هست و خانواده خیلی خسته شدن. تصمیم گرفتیم بریم همدان. وارد که شدیم غبار غلیظی تو هوا بود که خوب منم که حساس. خلاصه سه روزی همدان بودیم و برگشتیم. خانم گفت که بهتره تعطیلات عیر فطر را بریم مسافرت. تو همین فکرا بودیم که متاسفانه خبر دار شدیم عموی خانم فوت کردند. هیچی دیگه. باید بریک احتمالا همدان.
از طرف دیگر هم داداشم دعوتمون کرد ویلاشون تو شمال. که احتمالا اونم دیگه نمی تونیم بریم.
بچه ها هم خیلی دوست داشتند بریم سفر ک

ادامه مطلب  

خاطره کیان 2  

نمیدونم این خاطره هنوز توی وبلاگ اصلی مونده یا نه . اما بعلت داشتن وجه مشترک با اینجا دویاره تعریفش میکنم
دختر یکی از فامیلا که تقریبا 7-8 سالش بود مریض شده بود و دکتر براش آمپول نوشته بود . اون روز هم مهمونی اومده بودن خونه ما. حالا این حاضر نشده بود آمپولو بزنه و حالش بد شده بود. مادرش حالا اصرار داشت حتما آمپولشو بزنه. به خالش گفته بود بیاد آمپولشو بزنه. اما اون همکاری نمی کرد. منم صدا کردن تا بهشون کمک کنم. مامانش دستاشو گرفته بود و منم پاهاشو

ادامه مطلب  

هفته 11  

وارد هفته 11 بارداری شدم. هووووورا
نینی گلم هوای مامانشو داره حسابی. اذیتش نمیکنه
البته حالت تهوعم میشه گفت بیشتر هم شده. امروز تو مطب دکتر بالا اوردم ولی خدا رو شکر
اصلا ناراحت نیستم بابت حالت تهوع. خوشحالم هستم. چون فعلا که حرکات نینی گلمو حس نمیکنم حالت تهوع بهترین نشونست برا اینکه بدونم بچم داره تو شکمم واسه خودش میچرخه و بازی میکنه
امروز بالاخره دکتر از سفر اومد و من رفتم مطب. وای که چقدر شلوغ بود. هر چی میگفتم شرایطم خاصه کسی گوش نمیداد. خ

ادامه مطلب  

اشک تو چشمامه ولی.....  

امروز خیر سرم داشتم میخوندم...رضا هم اومده
واسه سورپرایز اومدنش پریود شدم..اول صب
دست گذاشتم و ديدم بلهههه چقدرم زیاد....
چقدر امیدوار بودم به این ماه.چقد واسه خوشحال
کردن ده رضا قند تو دلم آب شده بود.پنج روزی
ازم گذشته بود قرار بود سه شنبه بی بی تست کنم
بازم نیومدی و من باید با بغض زندگی کنم...آخ
حداقل اگه اینجا هم نبودم میتونستم ی دل سیر
گریه کنم. اما باید به رو خودم نیارم. چقد ب رضا
نیاز دارم الان.می چسبیدم به سینه اش و اشک 
می ریختم.اونم بدبختی ب

ادامه مطلب  

درمان خونریزی شدید قاعدگی  

                   درمان خونریزی شديد قاعدگی
سلام دکتر جان پریودام خیلی شديده و درد زیادی قبل از پریود و دو روز اول دارم که حتی باید امپول مسکن بزنم  سونوگرافی کیست های ریز دو طرفه و اندومتریوما نشون داده میخوام ببینم باید عمل کنم یا با دارو رفع میشه؟
-----------------------------------------------------------------------------------
سلام عزیزم 
در افراد مبتلا به بیماری تخمدان پلی کیستیک یا تنبلی تخمدان کیست های ریز تخمدانی و خونریزی های قاعدگی شایع هستند درمان PCO  با مصرف قرص سی

ادامه مطلب  

جادوی خاص  

سلام دوستای گل.....
درسمو خوندم گفتم بیام اینجا ببینم چه خبره.
الان یه چیز یادم اومد.....اینکه 4 ماهه قهریم.....جالبه.هع......بعضی اوقات شیطونه گولم میزنه که زنگ بزنم خونشون.....بگم این خر بازیا رو بنداز کنار.....اشتی باشیم دیگهههه......ولی نه.
خسته شدم.....خب چقد فکرم مشغول باشه....یا حل میشه یا نمیشه.....با اعصاب خوردی اصلا اوضاع عوض نمیشه.....
در این راستا تصمیم گرفتم کمی به خودم برسم.
رفتم ناخنهای نازنینمو فرنچ کردم.....
موهای خود را بافتم.....
یه رژ هم زدم....
ابرو

ادامه مطلب  

خرداد95  

شنبه 1 خرداد با ماشن خودمون راه افتادیم ساعت یه ربع به 5 پلیس راه بودیم تا برسیم 8/5 شد خوب رسیدیم تو راه یه صبحونه هم زدیم و از سمت بابایی رفتیم ایندفعه از شانس بعد یه مرور کلی نکردیم باید از امام علی جنوب میرفتیم بنی هاشم خیلی سر راست بود ولی یه جار و نديدیم و اشتباهی یه اتوبان دیگه رفتیم و تو شهر گیر افتادیم حالا هر چی دور میزدیم نمیرسیدیم پاک دیرمون شده بود اعصابا داغون حدود 40 دق تا یه ساعت معطل شدیم تا بالاخره رسیدیم بنی هاشم من سریع رفتم قبض

ادامه مطلب  

خاطره آقا آریا  

سلام باز اومدم براتون خاطره بگم چن روز تو خونه استراحت دارم.گفتم تا رفتم پیش دکترم و اونم کلی اصرار کرد که ریه هات حساسن و باید بستری شی و ازمایشات خوب نیس و این حرفا ولی من گفتم اصن بیمارستان نمییییام ینی دیووونه بازی راه انداخته بودم تو خیابونا و ارتین و ارمانم هر چی کردن من کوتاه نیومدم بابامم عصبانی نگام می کرد که ارمان گفت دیییونه زنجیری گمشووو تو ماشین بریم خونه همه مردم نگامون می کنن هیچ جا نمی ریم اصن...ارتینم که خیلی با من خوبه اخم کر

ادامه مطلب  

چشم به فکر خودم هستم  

سلام آهو
صبحت بخیر مهربون
چقد منتظر بود دیر اومدیا
دیروز برام نوشتی ممنونم نگوووو پرحرفی کلی ذوق کردم ديدم زیاد نوشتی
3 روزه اومدم سر کار 
لیوانی که عکسمو روش چاپ کردیو اوردم اینجا همیششششه جلو چشام باشه.بغض
آهو من الان امروز حالم بهتر شده این چهار روزی که گذشت همش پیش دکتر و نوار قلب و ...
خداروشکر گفتن قلبت مشکل نداره گرفتی عضله و ... امپول و قرص... ببخش ناراحتت کردم الان حالم بعد چند شب بیخابی بهترم
اخه سینم تیر میکشید میپریدم از خاب حتی
الان

ادامه مطلب  

خشونت علیه زنان  

25 نوامبر روز جهانی منع خشونت علیه زنان است.در تعاریف رسمی,هر عملی که موجب ازار روحی یا جسمی طرف مقابل شود,خشونت محسوب میشود.با این تعریف طیف گسترده ای از اعمال خشونت به حساب میاید.از تحقیر و توهین و سرکوفت زدن و تحت فشار گذاشتن و تبعیض قائل شدن گرفته,تا خشونت فیزیکی که از یک ضربه مثل پشت دستی یا هل دادن گرفته,تا قتل را شامل میشود.
اینکه یک روز جهانی برای این مورد در نظر گرفته شده,نشان دهنده این است که اولا میزان و نوع خشونتی که بر زنان اعمال میش

ادامه مطلب  

3آذر  

امروز وقتی از خواب پا شدم ديدم به حدی شديد برف میبارید که جلومونو هم نمیتونستیم ببینیم.وای خدا اگه جاده بسته باشه .اگه تو راه گیر کنم چی. خیلی استرس گرفتم یه ربعی اماده شدم و با شوهری اومدیم بیرون .به زور ماشینو روشن کردیم به زور تا ترمینال رانندگی کردیم هیچی معلوم نبود از شدت برف .ظاهرا جاده باز بود یه 10 دق ایستادیم تا یه اتوبوس اومد و سوار شدم.اولش خوب بود یه کم جلو اومدیم ایستاد حرکت نمیکرد.ظاهرا سواریهایی که زنجیر نبسته بودن تو برف گیر کردن

ادامه مطلب  

مگه میگذره ادم از اونی که زندگیشه  

سلام بعد از دوروز داغون و بدرد نخور اومدم خیلی بو بود این دوروز جمعه با کلی استرس و دلهره ی آقایی سر به بالشت گزاشتم یعنی اعصابم داغون بود کلی صلوات کلی یاسین اصلا نمیدونین حالم قابل توصیف نی انقد بغض و سر درد داشتم دوشب صدام گرفته بود البته آلودگی داغون تهرانم کمکم کرده بود خلاصه خوابیدیم و از خود خدا خواستم که کمکم بکنه هم منو هم حامدو صب پاشدم زنگ زدم جواب ندادن بعد دوباره زنگ زدم شتابان به سمت اپن که انتن بده گفتم چیشد بگذریم که کلی حرصم د

ادامه مطلب  

مگه میگذره ادم از اونی که زندگیشه  

سلام بعد از دوروز داغون و بدرد نخور اومدم خیلی بو بود این دوروز جمعه با کلی استرس و دلهره ی آقایی سر به بالشت گزاشتم یعنی اعصابم داغون بود کلی صلوات کلی یاسین اصلا نمیدونین حالم قابل توصیف نی انقد بغض و سر درد داشتم دوشب صدام گرفته بود البته آلودگی داغون تهرانم کمکم کرده بود خلاصه خوابیدیم و از خود خدا خواستم که کمکم بکنه هم منو هم حامدو صب پاشدم زنگ زدم جواب ندادن بعد دوباره زنگ زدم شتابان به سمت اپن که انتن بده گفتم چیشد بگذریم که کلی حرصم د

ادامه مطلب  

خاطره کوثر خانم  

سلام من کوثرمودانشجوی پزشکی هستمودارم برای تخصص میخونم یه داداشم دارم که اونم پزشکه اماهیچ وقت جرئت نداره به من امپول بده یابزنه خب بریم سرخاطره یه روز برای گردش بااقوام مادری رفته بودیم گردش خارج ازشهرکه یه رودخانه داشت ابش خیلی سردبودمنم که خیلی اب بازی دوست دارم وهیچ عکس العملی به سردبودن نشون نمیدم لب رودخونه نشسته بودم وداداشم که ازمن بزرگتره هم ازنظرسن وهم ازنظرهیکل من کناررودخانه نشسته بودموداشتم باگوشیم بادوستم چت میکردم که یه

ادامه مطلب  

خاطرات  

چه روزها و شبهای سختی. چه لحظات جالبی .چه ذوق و شوقی....
روزهای اول شروع هر کاری بهتربن ها هستند. روز اول مدرسه. روز اول دانشگاه. روز اول نامزدی. روز اول کار رسمی. روز اول و تجربه حس مادری یا پدری. حس محشر  اولین و مشهور بودن اونم روز اولش... هزاران حس شیرین و تکرار نشدنی که اولین تجربه ما بشمار میایندبی بروبرگرد بهترین ها و خاطره انگیز ترین ها هستند. کاش میشد گاهی انهارا داخل جعبه ای گذاشت و گاهی تکرارشان کرد. شاید یاد دفتر خاطرات، البوم عکس، چمدان

ادامه مطلب  

30.  

تعطیلات هفته پیش با دوستان رفتیم غار نخجیر و قم ک باز حاال من بدشد و مسافرت رو کوفت همه کردم....روز اولش واقعا خوب بود و کلی بهمون خوش گذشت ولی متاسفانه هرموقع چیزی ب دل من خیلی میچسبه باید از دماغم دربیاد....
راهی بیمارستان شدم و امپول و سرم....
همش داشتم از بقیه عذرخواهی میکردن و اونا هم میگفتن اشکال نداره و پیش میاد و ایناااا....
دیگ اینک الان ب حدی ناراحتم و غصه دارم ک میتونم همینجوری تا فردا صبح یه تیک اشک بریزم....ولی سر درد داره بیچارم میکنه وا

ادامه مطلب  

عمل کولونوسکوپی  

چند روز پیش ، بعد از ديدن یه علامت مشکوک دیگه تصمیم گرفتم تا عمل کولونوسکپی رو انجام بدم....
ساعت یازده دیروز وارد اتاق عمل شدم و پرستار یک  دست لباس مخصوص ابی رنگ به من داد..،وارد رختکن شدنم و لباس ها رو پوشیدم....
بابا و مامان هم همراه من اومده بودن و پرستار به سختی تونست مامان رو به سمت بیرون بیرون از اتاق عمل هدایت کنه چون مامان بی تابی میکرد که پیشم بمونه  
توی اتاق چهار تا بیمار بودیم که قرار بود این عمل رو انجام بدیم..،.من نفر دوم بودم...روی تخ

ادامه مطلب  

سنگ زیرین آسیاب 21  

اون شب شب سختی بود برعکس شب قبل نه ایلیا درست خوابید نه من ...همش بدنشو میکشید و تکون میخورد .انگار بغلش که کرده بودن بدن درد گرفته بود .
صبح یکی از پرسنل بیمارستان اومدو به مامانم گفت دیگه همراه لازم نداره برید خونتون هر چی مامانم گفت حالش خوب نیست ,مامانمو فرستادن رفت ....
ساعت هشت و نیم صبح بود مامور بیمه اومد بالا سرم ,چشام داشت تار میديد سقف اتاق شروع کرد تو نگاهم چرخیدن ....هیچی نفهمیدم فقط صدای داد مامور بیمه رو شنیدم که داد زد خااااانوم چی ش

ادامه مطلب  

خاطره سیما خانوم  

سلام گلای من ببخشید به نت دسترسی نداشتم و درگیر کار بودم اومدم خاطره بگمخاطره مال من چند سال پیش با اقا فرشید دوست سعید و خانومش سارا جان و سا حل خواهر سارا و اقا محمد پزشک و اقا مرتضی برادر محمد دانشجوی مهندسی مکانیک بود اگه اشتباه نکنم.من و سعید و سینا که هر چی گفتیم نیا زیر بار نرفت قرار گذاشتیم بریم کوه روز جمعه ای اخه سعید معمولا با اکیپ خودشون می رفتن و منم یه دفعه باهاشون رفتم ولی سینا و ساحل دفعه اول بود که می اومدن. خب ما رفتیم و خیلی هم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1